از مصدر بلعیدن

جهان،
پُر از رابطه‌ها ست
رابطه من با اتاق
که مرا زندگی می‌کند
رابطه من با خیابان
که او را زندگی نمی‌کنم
رابطه من با پنجره
که مرا وصل می‌کند با روز، با شب
رابطه من با سقف
که مرا میخ‌کوب می‌کند در خودم
رابطه من با درخت
که رشد می‌کنیم نه کم‌تر نه بیشتر از محدوده‌ مان
رابطه من با پرنده
که عاشق رفتن و برگشتن ست
عاشق آزادی جنگل
عاشق اسارت آشیانه
رابطه من با حرکت،با توقف، با تداوم
که زلالم می‌کند
که مردابم می‌کند
که در اول، که در دوم، که در میانه
رابطه من با اشیاء
که جُم نمی خورند بی اراده من
رابطه من با آدم‌ها
آدم هایی که دوست شان دارم
آدم هایی که دوست شان ندارم
و  نه در میانه!
رابطه من با خودم
خودم، خودم … م م م م م
اینجا که می‌رسی
میم من، ترا می گیرد
ومی کوبد به رابطه
اینجا که می‌رسم
دهان باز می‌کنم
آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر
تا همه را بتوانم، ببلعم

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...