بعد از فرار

فرار می‌کنم
قبل از آن‌که برسی و گیرم بیاوری
با لبخندت، با نگاهت
با دستانت که سیم‌ گل دار می‌کشد دوروبرم
با چشمانی که چشم نمی‌گیرد
از چشم به چشم شدنی بسیار
فرار می‌کنم
قبل از آن‌که هدیه را بازکنی
و تازه‌ترین سرودت را با صدای جادویی بخوانی
،می‌ترسم
که بدانم اشتباه از من ست
که بدانم هرگز ترک نکرده بودی “ما” را
می‌ترسم، از مردی که همیشه تویی
از زنی که همیشه منم 

می‌ترسم دوباره باهم
به ساحل برویم
به دریا بزنیم
و بخوابیم روی ریگ های داغ
که ماهیان رگان ما را می‌تپاند بی‌تاب
می‌ترسم
و از ماجراهایی که همیشه تکرار می‌شود
بعدازآن

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...