بی معنی

کلمات از تو می‌ترسند
نامت را به زبان نمی‌آورند
دوست ندارند بخوابند در کابوس‌هایی که می‌دانند
به سراغ شان خواهی آمد
بیدار که باشند چشمان شان را می‌بندند
تا ترا نبینند
هرجایی که خیالی از تو عبور کند،
تن شان را می‌پیچانند مثل گره کور
با دست‌ها و پاهای جمع شده در شکم…
چون کودکی در بطن مادر…
صدایت را اما نمی شود متوقف کرد
که “گرد سپید” ست
حل شده دراکسیجن هوا
صدایت از میان جمع به سطح بلورین شیشه‌ کلمه ها
اصابت می‌کند و آن‌ها را
حرف، حرف خونین به زمین می‌پاشد
و این‌گونه است که بی‌معنی می‌شوی
در ترانه‌هایی که نمی‌سرایم
فقط می‌شکنم …

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...