خانه

حس میکنم که پنجره بی خانه می شود
سقفی که چترماست زبیگانه می شود
حس میکنم که قامت دیوارمی چکد
دروازه ها شکسته و بی شانه می شود
عکسی جدا میشود از قاب بر زمین
فریاد های وحشی و دیوانه می شود
قالی ز جسمِ خویش به هر گوشه می دود
پرپیچ و تار تار غریبانه می شود
در دست پیر طاقچه ناگه عروسکی
خسته ز رقص کوکی مستانه می شود
گل های سبز باغچه را خار می خورد
خسته دو بال آبیی پروانه می شود
ازسمت وعده های تو غم خنده می زند
قحطی خنده های صمیمانه می شود
حس میکنم که دست کسی می برد ترا
زخمی زانفجار همه خانه می شود
زینت نور

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...