درمان

دلم می‌خواهد
منتظرت باشم
بی قراری کنم
آهنگی به یادت گوش بدهم…
ترانه یی بنویسم
به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار
پیوندت بزنم تا سبز شوی
و گل بیاوری
دلم می‌خواهد
شکست را دوباره تجربه کنم
و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم
بعد …
روزها، ماه ها شاید هم سال ها
غرق شوم در حسرت باشکوه یک عشق آسمانی
عشقی که آمدن دارد
رفتن نه…
دلم می‌خواهد
دفتر خاطرات مان را بازکنم
و هیجان گمشده‌ یی را شلاق بزنم
که مثل اسب مرده یی
افتاده وسط راه
دلم می خواهد اما…
عشق،
زخم سرطانی نیست
پوست بالا می‌آورد
و درمان می‌شود

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

سایه ها

سایه ها

آن سایه پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟ تو استی؟ که لب‌هایت می‌جنبد در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست چشمانت کجاست؟ آن چشمانی که آتش‌بس نمی‌کرد در جنگ با پلنگان وحشی نگاهم و دستانت از چه آویزان مانده‌اند و پاهایت که مفلوج آن سایه آیا همان موجود دوست داشتنی من...