دلهره گی

زمان آزارم می دهد
وقتی راه می رود
وقتی می ایستد
وقتی می خوابد
وقتی سعی می کند
زندگی ام را در سلول های انفرادی تقویم
تکه، تکه قسمت کند
و لحظه،لحظه ببلعدم
،ثانیه ها
این پسر بچه های شیطان
که دور سرم مثل زنبورها، مثل پشه ها وز، وز می کنند
تمامی ندارند
گویا در مزرعه ی عسلم و از تمام صندوقها
صدای وز، وز شان به گوش می رسد
،و سالها
سالها مثل زنان پیر چروک برداشته پشت سرم
در یک صف دراز
مشغول سرگوشی اند
زمان،
آزارم می دهد
با نشستن و برخاستن و رفتن و آمدنش
از دوشنبه‌های پر سروصدا
تا جمعه‌های بیکار و شل
که مثل جوراب‌های عرق زده و ساعت دیواری
از میخ آویزان‌اند
و باهم فضا را مسموم کرده‌اند
یک‌چیزی تند، تند در من دلهره می‌شود
گویا در جعبه‌ی سینه‌ام بم دستی، تیک‌تیک می‌زند
بمی که میان وزوزها، چروک‌ها و سلول‌هایش
لحظه‌ی انفجار را گم‌کرده است
هی می‌گردد و می‌گردد
ولی چیزی نمی‌یابد جز دلهره بیشتر

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...