دلهره گی

by | Jul 7, 2015

زمان آزارم می دهد
وقتی راه می رود
وقتی می ایستد
وقتی می خوابد
وقتی سعی می کند
زندگی ام را در سلول های انفرادی تقویم
تکه، تکه قسمت کند
و لحظه،لحظه ببلعدم
،ثانیه ها
این پسر بچه های شیطان
که دور سرم مثل زنبورها، مثل پشه ها وز، وز می کنند
تمامی ندارند
گویا در مزرعه ی عسلم و از تمام صندوقها
صدای وز، وز شان به گوش می رسد
،و سالها
سالها مثل زنان پیر چروک برداشته پشت سرم
در یک صف دراز
مشغول سرگوشی اند
زمان،
آزارم می دهد
با نشستن و برخاستن و رفتن و آمدنش
از دوشنبه‌های پر سروصدا
تا جمعه‌های بیکار و شل
که مثل جوراب‌های عرق زده و ساعت دیواری
از میخ آویزان‌اند
و باهم فضا را مسموم کرده‌اند
یک‌چیزی تند، تند در من دلهره می‌شود
گویا در جعبه‌ی سینه‌ام بم دستی، تیک‌تیک می‌زند
بمی که میان وزوزها، چروک‌ها و سلول‌هایش
لحظه‌ی انفجار را گم‌کرده است
هی می‌گردد و می‌گردد
ولی چیزی نمی‌یابد جز دلهره بیشتر

سزاوار 

سزاوار 

هیچ‌کس آن‌قدر زشت نیست
که سزاوار نفرت من باشد

ساد

ساد

مانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
،و همانگونه که می خواهم
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی

تو هرگز تکرار نمی‌شوی

تو هرگز تکرار نمی‌شوی

ماجراها از خودشان شروع نمی‌شوند
قبل از آنکه به ما برسند
به همه‌جاها رسیده‌اند
و از دستی به دستی شده‌اند
همین بوسه‌های تو ….

“انبوه”

“انبوه”

یچ کس تا ابد زنده نمی ماند
این را بنویسید
پهلوی همه ترس‌های کوچک و بزرگ تان
کنار نام خانوادگی‌تان
کنار پوست روشن صورت تان
و همه افتخارات قشنگی روی شانه‌های تان

سامانه های بزرگ

سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی

سبدهای خالی

سبدهای خالی

،تکرار
شکل دیگری از سکوت است
لب‌هایت را می‌جنبانی

روزنه‌

روزنه‌

به دنبال روزنی می‌گردم
تا ترانه یی از آن پرواز بدهم
ترانه یی که

ترور

ترور

حرفی بزن که پنجره را باز کند
خانه را به هم بریزد
اشیاء را برقصاند

سایه ها

سایه ها

آن سایه
پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟
تو استی؟
که لب‌هایت می‌جنبد
در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست

اشیا

اشیا

اشیا
به ساعت نگاه می‌کنم
که حرف نمی‌زند
فقط راه می‌رود

سرنوشت

سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه

سقوط

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند

موعد

موعد

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست

نامرئی ها

نامرئی ها

آیا گاهی از خودت چیزی فهمیده‌ای؟
آیا گاهی از کنار خودت رد شده‌ای؟
،تو
تو که صورت‌های دیگری از من منی
همین‌جا بیست
،دستانت را به‌اندازه‌ای یک آغوش نامریی
!بازکن
!ببند

بعد از فرار

بعد از فرار

می‌ترسم دوباره باهم
به ساحل برویم
به دریا بزنیم
و بخوابیم روی ریگ های داغ
که ماهیان رگان ما را می‌تپاند بی‌تاب
می‌ترسم
و از ماجراهایی که همیشه تکرار می‌شود

زندگی

زندگی

،زندگی
عکس دست جمعی ما ست روی تاقچه
وقتی خانه آتش می گیرد
و تو هنوز لبخند می زنی

کفش‌های علفی

کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
!چه من‌های داری تو
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی

دلهره گی

دلهره گی

زمان آزارم می دهد
وقتی راه می رود
وقتی می ایستد
وقتی می خوابد
وقتی سعی می کند
زندگی ام را در سلول های انفرادی تقویم

کوچگی

کوچگی

نوشته‌ام برای تو نکرده پُست نامه‌یی
که بوی گرگ می‌دهد سگِ سیاه کوچه‌تان

خانه

خانه

حس میکنم که پنجره بی خانه میشود
سقفی که چترماست زبیگانه میشود

Schedule an Event

znoor@outlook.com

Contact Me

negaah@negaah.ca

Contact

negaah.ca