رابطه‌ام با زمان وارونه است
تقویم پار، پار، پار.. سال‌ها
در ذهنم ورق می‌خورند
و حرکت می‌کنند به سمت درخت شدن
می‌چسبند به ریشه‌هایشان
به زمین، به جنگل، به آب
به روزگاری که اره نشده بودند
صاف نشده بودند ته ی ماشین‌ها
به روزگاری که می‌توانستند
صدای پرندگان را
از صدای جانوران وحشی تفکیک کنند
به زمانی که هنوز
در چهارخانه‌های اعداد بی‌قواره به "تکرار مکررات"
دلالت نمی‌کردند
رابطه‌ام با زمان وارونه است
ایستاده‌ام درست همان‌جایی
که دوقلوهایی به هم چسبیده انگشتان ما
از هم جدا شدند
جایی که دونیم شدیم
از وسط یک‌تن
از وسط یک روح
از همان‌جا
از همان‌جایی که من هرگز از آن
پا به فردا نگذاشتم
از دیروزی به دیروزی
از خاطره یی به خاطره یی
ورق خوردم وارونه
تا به جنگل برسم
به درخت، به زمین، به آب
به ریشه‌هایم ...
به روزگاری که قادر بودم
صدای پرندگان را
از صدای جانوران وحشی
تفکیک کنم.
پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...