زندگی گرد هست

به صفر بر خواهی گشت
زندگی گرد هست
مثل یک پَرهون درشت
با شعاع میزان شده
هم قد خوشبختی یا بدبختی‌ات
هم قد خنده‌هایی که دریغ شان می‌کنی
یا گریه‌هایی که ترا بغل می‌کنند
تا قد بکشی و بزرگ شوی
به اندازه عشق‌هایی که باورت نمی‌کنند
یا باوری‌شان نمی‌کنی
کوتاه‌تر از بوسه‌هایی که دوست داری
بروی لبانت بمانند برای همیشه
گرم‌تر از آغوش‌هایی که آمدن و رفتنی ندارند
مگر با اکراه

زندگی گرد هست مثل خودش
،مثل عشق
با سرهای به هم چسبیده آغاز و انتها در نامحسوس
که شکم اندیشه را باد می‌کند با خلأ
مثل آسمان‌وریسمان‌ها نامربوط فلسفی

به صفر بر خواهی گشت
همین‌طوری که نفس پشت نفس می‌کشی
و موهای سرت را شمار می‌کنی غمگنانه

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...