سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه
مردانی که مجبورند دنبالم کنند مثل سایه
در ظهر تابستان‌های مکرر…
و بی‌قرار باشند از افیونی که از شاهرگ‌های تو
به تکه‌هایی تقسیم‌شده قلبت می‌رسد
به دنیا آمده‌ای
تا خرمست شوی از زالوهای بوسه‌ام
که لبانت را مکیده‌اند چون تیغ دو سر
به دنیا آمده‌ای..
تا دستانت را دراز کنی برای به آغوش کشیدن
پریان دریایی که از پستان‌های من عشق نوشیده‌اند
و نمی‌رسند به پایان هیچ هم‌آغوشی ….
از نیم‌تنه‌ های زنانه‌شان…
چه چیزی تقدیرخطوط تن های باهم فشرده ما را
برهم خواهد زد…
مگر ممکن است؟!
قبل از میعاد بزرگ شیطانی که گناه را
در خوابگاه شعله‌ها به آتش می‌کشد
و عشق را از ما تهی می‌کند…
چشمانت را از خورشید بگیری
و جنین پیری شوی …
که هرگز به دنیا نیامده است …

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...