مگمای مذاب

از تن خاکی خودم بیزارم
دلم می‌خواهد در مخلوطی از شیر و عسل فرو روم
یا ته ی دشتی از نمک‌های ریزودرشت بخوابم
یا در دریاچه‌ای از مگمای مذاب دست‌وپا بزنم
،از من خاکی خودم
بیزارم
آیا می‌شود از حواس شش‌گانه‌ام دست بکشم
یا حس شنوایی‌ام را متوقف کنم
!هان
…چه سکوتی
(حالا تو به ذهنم وارد می‌شوی)
نامم را صدا خواهی زد
ز.. ی .. ن .. ت .. ز..ی
به حرکت قشنگ لب‌هایت نگاه خواهم کرد
اما نه
می‌خواهم لبخندت را بشنوم
نگاهت را بشنوم
خطوط مرموز صورتت را بشنوم
تو پر از گفتنی
همه چیز در تو
حرف می زند، زمزمه می کند، نغمه می خواند
مثل ملودی‌های بتهوون در کری
می رقصد
در باله ی دریاچه قو
روی نوک پنجه هایش دور می خورد کامل
برمی گردو باز چرخ می زند بی وقفه

از تن خاکی خودم بیزارم
می خواهم در استخر صدای تو شنا کنم
غرق شوم
دست و پا بزنم
میان کلمات شور و شیرینت
در موج موج آن مگمای مذاب و گداخته
که حلم می‌سازد در هیجان
جایی که از بیزاری نخواهم گفت
از منی خاکی نخواهم گفت
و فقط غلت خواهم زد با تو

 

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...