نام

آویخت از صدای تو نامی که نیستم
مهتاب نازنینی و شامی که نیستم
شاید برای غصه ی من این جهان کم ست
«نا» گشته ام به واژه ی «کامی» که نیستم
از من کسی کشیده به یکسو ترا و من
ماندم به پای وعده ی خامی که نیستم
آیینه می شوم که تماشا کنی مرا
دل بسته ای به چشم کدامی که نیستم
حرفی زنم صدای ترا می خورد سکوت
مستی به سکر وحشی جامی که نیستم
آری غزل بهانه ی عشقی که بیتو نیست
چون رخش رستمی به خرامی که نیستم
….
ازمن برای فاصله ها هم بگو سلام
دیر آمدی به قصد سلامی که نیستم

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...