به دنبال چیزی از تو در خودم می‌گردم
چیزی که مرا به زندگی
به خودم
و به جهان دوباره پیوند دهد
به دنبال چیزی از تو در خودم سرگردانم
چیزی به‌جامانده از آتش‌سوزی بزرگ
به‌جامانده از کبریت‌های نیمه‌سوخته
و سیگارهای خاکستر شده عاشقی
چیزی در جرقه یک شعله ...
حتی به‌قدر بوسه‌ی فشرده‌ی کوتاه
روی گونه‌ام
به‌قدر نگاهی میان سه کلمه
من و تو و عشق
به‌قدر ملودی سازی که دوست داشتی
فقط یک‌بار بشنویش
به‌اندازه زمزمه‌ی نامم
میان لرزش لبانت درنهایت مستی
به‌قدر شعر عاشقانه یی
که ناتمام ماند
پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...