کوچگی

چه اضطرابِ روشنی به چشم ماه کوچه‌تان
ز پلکِ عشق می‌پرد مگر نگاه کوچه‌تان

ز پلکِ عاشقانه‌یی پریده تا شگونِ سبز
کسی به خانه می‌رسد ز گوشه‌گاه کوچه‌تان

سرش به سنگ می‌خورد در اتفاق سارها
زنی که پا درون بَرد به اشتباه کوچه‌تان

نوشته‌ام برای تو نکرده پُست نامه‌یی
که بوی گرگ می‌دهد سگِ سیاه کوچه‌تان

ترانه، نامه می‌شود و نامه‌ها سلامِ سرد
و پاسخی نمی‌رسد ز نیمه‌راه کوچه‌تان

برای تشنه‌گی من تبسمت روایتی‌ست
دوباره آب می‌دمد ز چشمه‌چاهِ کوچه‌تان

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...