گره

وسط یک گره‌
گیر مانده‌ای
به دو سو نگاه می‌کنی
به زمینی که سمت ندارد
به حلقه‌هایی که چرخ می‌زنند ترا روی توقف
به زمانی که
نه می‌رود …
نه می‌آید …
به خودت تکیه می‌کنی
هم‌شکل او
به امید لحظه یی که
آن دو سو از هم
جدا شوند
و این‌گونه است که امید
به جدایی می‌رسد.
جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...

سایه ها

سایه ها

آن سایه پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟ تو استی؟ که لب‌هایت می‌جنبد در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست چشمانت کجاست؟ آن چشمانی که آتش‌بس نمی‌کرد در جنگ با پلنگان وحشی نگاهم و دستانت از چه آویزان مانده‌اند و پاهایت که مفلوج آن سایه آیا همان موجود دوست داشتنی من...