یک سگ دیگر

هیچ چیزی به اندازه ی تنهایی
کاملت نمی کند
باید معمولی باشی
بسته بندی هایت را پس بزنی
نوار کادوی ات را باز کنی
و برهنه بنشینی روبروی خودت
بعد،
به آرامی دست بکشی روی پوستت
با تمام حسِ سکوت
با تمام آهستگی حرکت..
می بینی
هیچ تفاوتی با یک سگ ولگرد نداری
که برهنگی اش را درک می کند
زبانش را برون می آورد
و می مالد همه جا تا دمش
پوزش را به زمین می کشد
و بو می کند
خاکی را که روی آن شاشیده بود

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...