آدم کنارخودش

آدم کنار خودش می‌خوابد
آدم موهای خودش را نوازش می‌کند
آدم دست خودش را می‌گیرد
و می‌برد به گردش…
آدم با خودش می‌خندد
برای جوک‌های که هیچ‌کس به او نگفته است
برای جوک‌های صامت
برای آمیزش برهنه و بی‌خیال میمون‌ها
که اشرف مخلوقات نیستند
آدم زنگ می‌زند به شماره قدیمی‌اش
یکی را که دگر خودش نیست
به اسم کوچک صدا می‌زد
و می‌پرسد آیا هنوز آنجایی؟
آدم با سکوت به صدای بلند حرف می‌زند
و بی‌آنکه هیچ اختلاف‌نظری مدخل شود
هیچ تأییدی مدخل شود
آدم به خودش نامه می‌نویسد
و منتظر پاسخ می‌ماند
آدم کتاب هایی را می خواند که به انقراض رفته اند
آدم نوارها را می‌گردد
و آهنگ‌هایی را می‌شنود که هیچ وقت نمی خواست
بشنوید
آدم به جمع نمی‌رود….
و نمی‌رقصد میان جماعتی که می‌لولند کنار هم
با شکم‌های پر از بی‌شعوری
آدم از خودش انتقام نمی‌گیرد
هیچ‌چیزی به‌اندازه انتقام،
وحشت ناک نیست
انتقامی که حس حقیری را در او بیدار می‌کند
حس فرار از خودش را

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...