مفلوج

نه جاده بودم نه راه ، نه پا صندلیی بودم نشسته در خود تکیه میزدم به تنهایی وتکان میخوردم درسایه ها سایه هایی همقد خودم سایه هایی که از عمود فرش تا عمود سقف زل میزدند به پنجره پنجره های رو بدیوار دیوار های رو به زمین رابطه ی من و...

Read More