حسرت

دستِ زمان به همه جا می رسد لای به لای حافظه ی تاریک ما را گرد می گیرد کشو ها را تمیز می کند امروز، خرچنگهای یاد که آنقدر از خونم مکیدند سیر نشده، ازعبور شب و روز خشکیده اند مرده اند، رفته اند … و من دوباره با همان لبخند قدیمی ام...

Read More