کارنوال مرده گان

زندگی کردن را یاد نگرفتم صدای چنگالهایی که گوشتم را روی ظرف ریزه ریزه می کرد حالم را بهم می زد با گلو هایی که قورتم می دادند بیرحمانه سر سازش نداشتم همیشه به سرفه شان می انداختم حتی تکه ی خوبی نبودم در قصابی وقتی از پا آویزانم...

Read More