نشانی

مهم نیست از کجا به تو رسیده ام
شاید پشت سرم تونلی باشد
از شب های پی هم یا سیاه چالی عمیق و سرد
یا گردابی که چرخ می زد دور خودش و من
هرچه بوده بر نخواهم گشت تا نگاه شان کن
حالا که به چشمه ی خورشید رسیده ام
با نور آبتنی خواهم کرد
و نشانی تازه ام را به خاطر خواهم سپرد

آفرودیته

پرنده ها
گل‌ها 
درخت‌ها 
پروانه ها
دریای آبی آرام که منتظر توفان است
،باران
که پستان های برهنه‌ی باغچه را دست می کشد
زنبورهای بوسه چین
با لب و دهان آب افتاده از شهد
،عشقه پیچان‌های بی‌تاب
که بی‌قرار و لرزان از تن هم بالا می‌روند

نمی‌گذارندم
عشق را فراموش کنم
نمی‌گذارندم
تو را فراموش کنم
و مرا شلاق می زنند
چون اسپان وحشی
چون آفرودیته
،چون الهه شهوت زمین
لمیده در رؤیای فصل سرخ
چشم می‌بندم و باز می‌کنم
تا دوباره "آرس" شوی و بیایی
با بازوان گشاده یک آغوش
و ببری‌ام با خود
...چنان که توفان، باغ را

چه کسی

به کجا بر می گردی
که آغوش تر از آغوش من باشد
به کدام شهر
به کدام خانه 
چه کسی قلب کوچک غمگینش را پنهان خواهد کرد
پشت پستان های هوس انگیز
که چنگ می زدی قرمز
چه کسی
خند خواهد زد بی زهر در زهر لب هایت
و بوسه خواهد بخشید بی خواهش
مگر آن زن کاملی نبودم
که کام می گرفتم از تو بی باک
و بازی می کردم بازی هایت را زنانه
مثل زنی که
می بخشید دامنش به باد
که می بخشید
تنش را به شهوت مقدس
و عشق نا مقدس 
و سر می کشد لبانت را
دراندوه
آیا تازه تر از شعر من خواهی شگفت؟
مثل یک گل سرخ در گلدان کهنه
مثل گل آفتاب درسایه ی درخت تاریک
چه کسی همچو من
دوستت خواهد داشت
آن چنان که
این چنین که

دیکتاتور

من به شما قول می‌دهم
که از بریدن دستانم شکایتی نکنم
و اگر نوبت زبانم رسید
سکوت
گزینه‌ یی نخواهد بود
که پیش بیاید
یا پس برود
بلندگوهایتان را کوک کنید
به زبان مادری فاشیسم
و برقصید روی پرچم‌های سپیدی
که سرخ‌شده‌اند
من قبل از این‌که به شما برسم

از جنگ
گریخته بودم

پانگولین ها

نگران روزهای دشوار نباش
نیازی نیست
قایقی بسازی از چوب سخت
با کناره‌های بلند
شنا کن این روز تابستانی را
در بستر آرام آب‌های گرم
آرام بخواب
در قایق چوبی بی بادبان
روی موج‌هایی که خیال جنبیدن ندارند
بی‌خیال ماهی‌های کوچک طلایی
که شناکنان خوابیده‌اند
بی‌خیال نهنگ‌هایی که انقراض شان
پرنده‌های آبی را خوشبخت نمی‌سازد
بی‌خیال پانگولین ها که
فلس‌های مرده‌شان را دندان می‌گیرند
هیچ "تیتانیکی" به خوشبختی نرسیده است
دیر یا زود
توفان خواهد آمد
وهمه کشتی‌های لبه آهنین را
همه قایق‌های کوچک و حقیر را
همه ماهیان دم طلایی خوابیده را
و همه نهنگان و پرندگان را ...
خواهد نوشید
این جا پایان همه روزهای دشوار
به بی‌خیالی توفان می‌رسد

درمان

دلم می‌خواهد
منتظرت باشم
بی قراری کنم
آهنگی به یادت گوش بدهم...
ترانه یی بنویسم
به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار
پیوندت بزنم تا سبز شوی
و گل بیاوری
دلم می‌خواهد
شکست را دوباره تجربه کنم
و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم
بعد ...
روزها، ماه ها شاید هم سال ها
غرق شوم در حسرت باشکوه یک عشق آسمانی
عشقی که آمدن دارد
رفتن نه...
دلم می‌خواهد
دفتر خاطرات مان را بازکنم
و هیجان گمشده‌ یی را شلاق بزنم
که مثل اسب مرده یی
افتاده وسط راه
دلم می خواهد اما...
عشق،
زخم سرطانی نیست
پوست بالا می‌آورد
و درمان می‌شود

irrelevance

There is no relevance to lust
Love ought to begin from the lips
From kisses, bites-n-nibbles and burning lips
Impatient kisses, that do not inquire
Nor await any response
From the thirst of glances
Stemming from their waists
And a series of targets
Aiming at each-other within their clinging bodies
Love ought to begin from hands
Hands, aware of intertwining
And twisting – impatiently – with and by arms
And bodies able to get naked before each-other
– with no embarrassment, no courtesy –
Mutually shivering in the thrill of 103 degrees
Love is nude, eternal nude
As a newborn
Surfacing from the snug womb
And continuously crying
The same as a sin, like a scandal
The same as a woman – who has let her hair down- stepping into the bath
Trembling breasts and hanging hands by her sides
As a man sprawled out on bed after making love with his sweetheart
Love is not the man peeping through the key-hole
And waiting outside
For you to get dressed
Nor is it a woman offering cold coffee
And talking about the weather
Zinat Noor