بازی

زندگی،
قمار قشنگی ست
می توانی زنده بمانی
و خوشبخت ترین بازنده باشی

می توانی
عشق را در خود خفه کنی
و هر قدر دلت می خواهد
هوا را نفس بکشی
هوا،
هوایی که شکل محتومی از زندگی ست

علامت

جغرافیا،
آدمها را قسمت می کند
بدبخت های اینسوی خط
خوش بخت های آنسوی خط
خون اما…
جو می کشد…
پل می زند…
مرزها را از هر خط خطی کاغذی
می شوید..
جنگ را رد می کند بی سو..
تا بخت ها را مساوی بسازد
با علامت ساده «بد»…

انبوه

هیچ کس تا ابد زنده نمی ماند
این را بنویسید
پهلوی همه ترس‌های کوچک و بزرگتان
کنار نام خانوادگی‌تان
کنار پوست روشن صورت تان
و همه افتخارات قشنگی روی شانه‌های تان
من حاضرم با پای‌برهنه
بی‌آنکه غرورم مرا له کند …
به جمع گرسنگان بی‌نام ، بی‌وطن و بی‌خانمان بپیوندم
و میان انبوه گم‌شدگان بی‌نام
گم شوم …
در اتاق کوچک زیرشیروانی بخوابم
و نیمه‌های شب با صدای گیتار شکسته‌ی جوان معتاد
بیدار شوم
روزها در میان کارگران همه رنگ پوست …
«رویال کافی» بکوبم…
و به هشت زبان صبح‌به‌خیرگفتن
بیاموزم…
در قهوه‌خانه دودی،
با آنانی که هرگز مدرسه نرفته‌اند
ورق‌بازی کنم…
بگذار ..
عکس کفش‌های کهنه‌ی ناپلئون
تابلوی دلخواه اتاق نشیمنت باشد
ترجیح می‌دهم
بی افتخار و فقیر زندگی کنم
بی‌ترس بمیرم…
و هیچی از من نماند
جز دفتر شعرهای چاپ‌نشده ام

درزها

درزهای پیراهنم که زیر چرخ خیاطی می رفت
برهنه می شدم
در گره شرمی میان دست و پایم
نامادری سوراخ ها را سوزن می کشید
و من به بغچه ی پر از لباس عید خواهرم
زل می زدم
که هیچ کدام اندازه من نبود ..

مگس های عزیز

فیل ها جا می شوند
در دهن کوچک، بزرگ نمایی
مگس ها اما بی ارزش اند
مگس ها را نمی شود، شعر نوشت
دل و شب و عشق
مهتاب و ستاره و شراب
از دهن نمی افتد
حالم بهم می خورد
از زندگی زیباست در عشق
از شب های مهتابی
از دست های کشال
از قفس، از دیوار …
ازپرنده و جنگل
از سوراخهایی که پر و خالی می شوند
با لوله های ماده نر کلمات
و ازدواج دوباره کهنه با کهنه
دستانت را به من بده
تا پرواز موذی مگس ها را
برایت امضا کنم
تازه گی بوی گند نمی دهد