راهبه

چه چیزی از من زاده خواهد شد
در ملافه‌ی راهبه ی بی داغ
جز بكارتِ شب‌های بی تویی
كه افتاده وارونه در آغوشم
جز پس ریخته‌های نادِِمِ گناهان نكرده
و بهشت پیر خوشبختی محض
فرزندی ندارم در خود
تا ترا به ارث ببرد
از صندوقچه‌ی كوچك سینه‌ام
چه خواهند یافت ؟
جز نامه‌های ننوشته
و حروف خشکیده‌ی نامت
26 مه 2013

نیهیل

چه فرقی ميكند
مرگ از پنجره بيايد
يا از در
رو به رويم، خواهد ايستاد
روبه رويش، خواهم ايستاد

زندگی اما
همه عمر
پشت به من استاد
پشت به من كرد هی رفت و رفت
چقدردنبالش كردم
چقدر…

نمي ايستد
مي ايستم روبرويش
چه فرقي ميكند
ازپنجره پرم
يا از در…

شنبه، 2012/12/0

خوشبختی که تویی

از تو می‌گریزم
بوی خوشبختی می‌دهی
بوی صدسال زیستن در هارمونی
اندازه‌هایت هم قدند و ساعتت میزان
می‌گریزم
از همه مربع‌های چهاردر چهار
از همه درهای باز
از کلیدهای آویخته‌شان
از خواب سر ساعت ده شب
و صبحانه‌ی پنیر و عسل
روزنامه‌هایت مرا نخواهند نوشت
و نامه‌هایم درت را زنگ نخواهند زد
از تو … می گ ری ز م
از همه آدم‌های پَر هما به سر
که چتر می‌برند در باران
آدم‌های میزان روی عقربه‌ها ساعت
دو، دو چهارهای همیشگی
از آنانی که جیغ نمی‌کشند
 گریه نمی‌کنند، تب نمی کنند 
از شدت عشق نمی‌لرزند
 بیزارم از فریادهای بلعیده‌ شان
خوشبختی هر چه شود
شعر نمی‌شود
14 مه 2013

زاد گاه

خدا در مورد تو چه میداند
وقتیكه شخم میزند زاد گاه اش را بی دانه
وستاره میكارد دركف دستانت بی شماره
وقتیكه قد میكشی در گهواره بی دهن پستانک
وبغل میكنی دیوارهای كوتاه ترازقدسرنوشت را

خدا در مورد تو چه ميداند
وقتيكه چنگ ميزني گرسنگي را
لاي سفره هاي بي گندم، بي خورشيد
وقتيكه ماهي ميشوي شيشه هاي شورخانگي را

خدا در مورد من و تو
به اندازه ی كف دست یک ستاره
به اندازه ی قد کوتاه سرنوشت
به قدر ریزه های نان در ته ی سفره های شیشه ها شور خانگی
به قدر جرهای شخم خورده ایی زمین بی زادگاه اش هم نمیداند

خدا فقط شخم میزند و ستاره میكارد
كهكشان مي سازد با هزاران ديوار
با چند تا پنجره رو به گناه
ودهن جهنمي كه اژد ها ميشود
كرمهاي كوچك سرت را

ازلايزال قدرت بي انتهايي ذهنت
موردي بياب براي خدا شدن…

آدم ها

آدمها!

برون شوید از سرم
زودتراز آنكه منفجرتان كنم
زودتراز آنكه بمیرید درمن
تكه تكه شوید ،سیاه شوید
قیری شوید و بیفتید خون آلود

آدمها!
برون شوید ..
بزودی همه زخمهای خونین من
آتشفشان سربی خواهد شد
همه اشكهای خشكیده ام
همه خشمهای فرو خورده ام

برون شوید
همه …بدون استثناء
بزودی صورت بلا تشبیه شما خواهم شد
خنجرهای كتفم
به سینه های تان فرو خواهد رفت
برون …

فقط خودم

صفحه‌ی تازه‌ای از خودم می‌گشایم
سپید تراز کف دستانِ بی‌خط خورشید
شروع می‌کنم به سیاه كردنم
از آغاز خاکستر تا پایانِ قیر جاده
از سفال‌هایی كه ریختیم
و تندرو نشد
از قطارهایی كه مسافری نداشتند
از ایستگاه‌هایی كه راه می‌رفتند
در پارادوكسِ معنی
و دیوانه سوار می‌کردند در اتاقک بوسه
از جفت‌هایی كه می‌بریدند از هم، در نیمه‌راه
از مسافرهایی که نمی‌رسید و پیاده می‌شدند
شروع می‌کنم
از واژه‌های صدایی تو كه كَرَم می‌کرد در شعر
و نگاه نامریی كه پوستم را كشیده بود ازسرم
از همه ماضی‌هایی كه هستت را بود می‌کرد
و دیوانه می‌شدی
در استمرار مداوم تكرارش از دهانم
شروع می‌کنم از پیراهنِ آبی
كه شانه‌هایم را بوسه نمی‌زد
بی شرفه ی دستانت روی پوست خشك صورتک
از شب‌هایی كه خواب می‌شدی با من در خواب
از شعرهایی كه می‌نوشتیم
دور از جغرافیای متروک نفس‌هایی ما
،از صدای خنده‌هایی خودم
كه برگشته بودند بی‌دهن زندگی
از زندگی كه در معاد بعدش «من» می‌شد
اما نه . باید ناتمام بماند
باید مچاله‌ام کنم
!این‌ها من نیستم تویی
دوباره می‌نویسم
خودم را …فقط خودم را