پروانه ها

تمامِ عمر به دنبالِ شمعی بودم
رو به باد
که هی بمیرد، هی روشن کنم
همه خیالِ من و شب
من و زندگی
پربود
از سوسوی بی رمقِ شمع و هراسِ بی زوال باد

آنگاه که تو
عینکِ آفتابی میزدی
و لباسهای شسته ات را رو به خورشید می آویختی
آنگاه
که گلهارا دوست داشتی
و ترجیح میدادی پروانه های کوچک
لای نامه هایت بخشکند…

بین من و تو
فاصله یی نیست جز سهمِ بی رمقِ شمع
و هراسِ بی زوالِ باد

۲۰۱۳/۰۹/۱۵

موزون

هرکسی می‌تواند در تو حل شود
بریزد،بپاید
بنوشد آب‌های شور عطش حوصله ترا
به تعویق نمی‌افتاد صدایت در نت‌های مطلوب ترانه
ازبس رقصیده‌اند باهم
از بس چرخیده‌ای موزون
در ضیافت پروانه‌های محتوم به شمع
من اما
با حل شدن مشکل‌دارم
که عسل در شوکرانم

28 نوامبر 2013

سر ساعت ده

شب كه آدمها از سرم می گریزند
بزرگ میشوم به اندازه ی قرص ها
كوچك ،به اندازه بی خوابی
می چرخم میان اندازه ها
میان كوچك و بزرگ
میان بی خوابی و قرصها
سیا ه ، سیاه ، سیاه
میگرن از شانه هایم بالا میرود
اتاقم ،لفت كوچكی میشود
كه هی مرا به زیرزمینی تحویل میدهد و بر میگرداند
هیچكس از سرنوشت شوم شبها درمن خبر نیست
جزاندازه های پنجصد گرام بوتل شیشه یی درسرم
جزچشمهای مشكوك بی خوابی
و ساعت بی كوك سر ساعت ده
دیریست نامه نمی نویسم به شعر
هركسی می تواند جای نامه هایم را بگیر
هركسی می تواند شاعر شود برای شعر
شعر مردیست باچهارچشم
وچند دهن و هزاران دست
لبخندش را به غمهایم نخواهد فروخت
سرنوشت نامه هایی من
سرنوشت نامه هایی كیست؟
سرنوشت اعجوبه یی که شعر را خواهد سرود به هر عابری
وچنگ خواهد زد به پستانهایش برای شهوت هر مردی
سیاه ، سیاه ، سیاه
من اما ، اشک اما و شعر اما مال پیراهنیم و بس
ارزان كه میشوم
گرانی میكنم بر خود، برشعر
ترا دوست میداشتم پاکیزه …
و هنوز…
دیریست نمی نویسم
دیریست كتابها به من می چسپند
هی خودم را ورق میزنم
سیاه ، سیاه ، سیاه
شب به من فكر میكند
من به خودم
به فردا
كه باز سرم از آدمها پرخواهد شد
سیاه ، سیاه ، سیاه

اخوان خواهد آمد

بودن باشی یا رفتن
کهنه می‌شوی در شعر، در شعور
در سجع محتوم و مکرر شب و شب و شب
میوه‌های تنت پیوند آویخته‌ای دارد
با بهشت و زمین
می‌رسند و می‌افتی
دل مبند، دل مبند
می‌بندی
اگر
کندوهای پشت سر و روی جمجمه‌ات را
پرکن از فراموشی
تخت خواب‌های یک‌نفره
پرند از شبش های متروک یاد
که تنهایی را گشت می‌زنند
اخوان خواهد آمد
سرها در گریبان‌اند
و سرما سخت‌جان سوز است
…..
پیراهن تابستانی‌ام
چقدر گرگ‌ومیش می‌شود
یلدای نیامده‌ات را

2 دسامبر 2013

نامربوط

معلوم نیست زندگی،
از من شروع می‌شود
از تو یا از خودش
ولی باور کن هیچ ربطی به ما ندارد
وسط جاده می‌ایستد
و دچار ما می‌کند
بعد در بوق آمبولانس‌ها
باهم آشنا می‌شویم
من قرمز صفر
تو آ- بی مثبت
حالا باید رگ‌های مرا بنوشی
باید زخم‌هایت را ببندم

همه نامربوط‌ها به ما مربوط می‌شوند
سوار بر صفر، سوار بر صد
دوتکه می‌شوند میان دچار و زندگی
خطوط رنگی خون ما…
مرا می‌آویزد از جریان‌های لرزان خودش
ترا می‌آویزد از رگ‌های لرزان خودش
،تو
هی سفر می‌کنی در تلاقی منفی های بی‌انتها
تا افقی‌ها و عمودی‌هایت به هم نرسد
،من
هی وسط جاده می‌ایستم
تا دوباره دچار شوم
به زمین‌لرزه‌ ی در خودم

معلوم نیست زندگی …
ولی باور کن …
هیچ ربطی به ما
ن … د ا ر د
… .

چلیپاهای باهم

نمی‌شود به حقیقت پشت کرد
و روبرویت ایستاد
پارچه‌های من از انتهای محالی آغازشده‌اند
که با معجزه‌ی هیچ معجونی به هم نمی‌چسبند
از چشمانت دل کنده‌ام
این پرنده‌های وحشی،آشیانه نخواهند شد
میدانم که به‌قصد ترکم به دریا خواهی رفت
آفتاب خواهد درخشید
و سنگ‌ها
مهربان خواهند شد
ماهی‌های رنگی بسیار ازدحام ماسه‌ها را خواهند شست
و تو با تن آفتاب‌خورده‌ی عریان شنا خواهی کرد
دیوانگی موج‌های برهم‌خورده عاصی را
فال دستانم را دیده‌ام
در خط سرخ آخرین غروب
کره‌ی عمرم به دو چلیپای بزرگ می‌رسد
یکی عشق
دیگری زندگی

8 نوامبر 2013

لاله‌ها

نفرت ندارم از عقربی که زیرپوستم
سوزن‌دوزی می‌کنم
گل‌های سرخ لاله را
از بسترم تا او
هیچ فاصله‌ای نیست، عبور کنم
،عبور
این جدای تلخ که عشق می‌شد
در دروغ قهوه‌ای چشمانت
روی پل عسلی فریب
چقدر فاصله بود از من و من و بسترم
چقدر لغزیدن
چقدر فاصله بود
تا مار و ماسه و تو
تا من و من و ماهی کوچک سیاه
چقدر فاصله بود از من و من و دست‌هایم
از من و من سبد توت‌فرنگی لبانت
از من و انبار کاهی نامه‌ها
از من و فصل چیدن
از تو و هبوطت در حادثه‌های تلخ
نفرت ندارم
از سوزن‌دوزی عقرب‌های زیرپوستم
در فصل چیدن لاله‌ها…

15 نوامبر 2013