موعد…

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست
دشتی که دور از هر دریایی
محتاج باران است …
بارانی که از انتظار و دعا طولانی نخواهد آمد
ترا رها خواهم کرد
تا خو بگیری به تشنگی، سختی و ناامیدی ژرف
همچو اشتران قبیله‌ی عرب در ریگ‌زارها
و پوست بیندازی چندباره
بسان مارهای خشمگین و پیر
و آنگاه
در ظهر یک روز تشنه‌ی تابستانی
آشفته می‌کنم خوابت را
با رگباری از باران برق‌آسا

که این ست
آیینِ آیه‌های آسمانی من…

هنوز..

شاید شماره تلفنت عوض‌ شده باشد
شاید در آدرسی که دارم، نباشی ...
نکند آهنگ "ترکم نکن"
را بیهوده می شنوم
نکند دیگر دوستش نداشته باشی
چقدر زمان گذشته است
از آن زمانی که...
همه این‌ها مثل من و تو
سر جای خوب خودشان بودند؟
چقدر ؟
نشود فقط من ایستاده باشم
و زمین چرخ بزند دور همه چیز...
شاید هم چیزهای بیهوده‌ را دور انداخته باشی
عشق را...
عشق را ...
چطور؟

دعوت

از خودت سخن بگو
نه چنانی که هستی
چنانی که می‌خواهی، باشی
و این ترا زیباتر می‌سازد
اینجا،
جهانِ کلمات هست
و به تو اجازه می‌دهد
جهان را دوباره بسازی
نه آن‌چنانی که هست
چنانی که می‌خواستی، باشد
زیباتر، سبزتر، سرخ‌تر، آبی‌تر
زشت تر، سیاه تر،سیاه تر، سیاه تر
جهانِ رؤیایی
جهانِ کابوسی
جهانِ دوباره
جهانی از گذشته به فردا
جهان شگفتی های ناجور و نامرتب،
جهانی که در آن می‌افتی
که ویران می‌شوی
که می‌شکنی،که می میری
که دوباره زنده می شوی
برمی‌خیزی
و خودت را می‌سازی
چنانی که رویا...

خوشبختی نامیرا

هنوز خوابم و در خواب ترا می‌بینم
هنوز زندگی در برون از من
میان حقیقت‌های تلخ و ترس‌آورش ادامه دارد
هنوز زلزله خانه را ویران می‌کند
و من و تو از زیر آوارها مثل یک جفت خوشبخت
سرخوش و سلامت دست‌به‌دست هم
می‌پریم،
وسط اکران یک نمایش شگفت‌انگیز
چه کسی خواهد توانست
ما را از عکس‌های قاب شده درزمان
از تاق خانه‌ی قدیمی ما بگیرد
و بیندازد وسط گور آوارها
وقتی ما به خوشبختی نامیرا
و جاودانگی رؤیا شدن رسیده‌ایم

سخاوت

چرا عاشقت نشوند
ماهیان کوچک قرمز …
نهنگان سرکش طوفان‌ها..
ماسه‌ها، صدف‌ها،ساحل‌ها..
ای آب شیرین دریاها!
حسود نیستم…
خوشبختی‌ بزرگ را باید قسمت کرد
شانس‌طلایی را
زندگی جاودانه را …
بگذار نفست بکشند
و دوام بیاورند با موج‌های زنده تن‌به‌تن
در رگان سرخ عاشقی‌ها ….

انتخاب

از همه‌چیز گذشتم
تا چشمانم را از من نگیرند
قبل از اینکه به شب برسم
از غلامانِ حلقه‌به‌گوش خورشید بودم
که صبح‌ها نیزه‌هایش را در چشمانم فرومی‌کرد
و غروب‌ها با خونم
سرخ می‌خوابید شادمان...
اکنون دراین تاریکی رقصان
به بینایی مه آلودی رسیده‌ام
که از دریچه ی چشمان خودم می تابد،
شادمان....

زن بودن…

از تو می‌گریزم
و دنیا به آخر نمی‌رسد
همین فردا با ریش تراشیده
و تن معطر با “شنل بلو”
چشمان مغرور و لبخند مهربانت
دوباره دنیایی می‌سازی پر از رمز و راز
برای زنی که ترکت نمی‌تواند
زنی که
سال‌ها به تو دور و نزدیک می‌شود
عشق می ورزد و دیوانگی می کند …
شعله می رقصد در غم و شادی
درد می کشد و تاب می آورد..
می‌شکند
و ترمیم می‌شود مثل یک چینی پتره شده قدیمی
زنی که
میان مرگ وزندگی می‌خزد در زخم‌های خودش
همانی که به نیش و نوش عادت کرده و دوست دارد
ازمارهای آستین تو پیچک های سرخ گزنده بپچید دور تنش
میدانم
آنجا همیشه زنی است
که زود می‌ آید
و بی‌آنکه دنیا به آخر برسد
می گریزد….