تو هرگز تکرار نمی‌شوی

«تو هرگز تکرار نمی‌شوی»

ماجراها از خودشان شروع نمی‌شوند
قبل از آنکه به ما برسند
به همه‌جاها رسیده‌اند
و از دستی به دستی شده‌اند
همین بوسه‌های تو
مرز سرخ چه لب‌های ملتهبی را که عبور نکرده است
و دست‌هایت
از چه زمانی
آمار دکمه‌ها، زیب‌ها، پستان‌ها و ران‌ها را
بی‌خیال‌اند
معلوم نیست چه اتفاق‌هایی افتاده باشد
میان خواب‌وبیداری‌ات
از فانتزی کمرهای باریک
تا رویای باسن‌ها و ساق‌ها از سیگاری تا سیگاری
از جامی تا لبی …از این پهلوی به آن پهلویی
چه اتفاق‌هایی
وقتی جمجمه‌ات اتاق‌خوابی است
با تخت خواب دونفره
و سقفی پر از فلش‌های رنگی
و دیوارهای پر از تصویرهای برهنه
وقتی چشم‌هایت می‌سوزد
در ازدحام بوی عطر و عرق و شراب…
چشم‌هایت که رستم پهلوان ست!
شرط می‌بندم
تمام کمان‌ابروهای «حافظ» را
پشت خط تیر مژگان
بیت، بیت شکار کرده باشد
بیت،بیت خوانده و خط زده باشد

دست بکش به انبوه موهایم
در ادامه‌ی ماجراها
و عاشقانه بگو
!تو هرگز تکرار نمی‌شوی

۲۰۱۶-۱۸-۰۷

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...