نیهیل یعنی من

گودالی ست عمیق درون همه خوشبختی ها  

بعد از من

تو هرگز تکرار نمی شوی

این شعرها برای تو نیستند عزیزم

عشق،برهنه یی مادرزاد است

برای فردایی که نخواهم بود

سرم را می‌چسبانم به سر بت‌ها

موزون های نا متعارف

وصیت می کنم در مرگ من آیینه ات سازند

گره

وسط یک گره‌
گیر مانده‌ای
به دو سو نگاه می‌کنی
به زمینی که سمت ندارد
به حلقه‌هایی که چرخ می‌زنند ترا روی توقف

از جنگ به جنگ

آینده یی وجود ندارد
حالی وجود ندارد
فقط گذشته ست
که مثل مادر پیری ما را در آغوشش می‌فشارد
تا همه پوست ما بتکد

جهان بدون مرز

همین حالا فردا را می‌نویسم
زیر انگشتانم نم نم باران را حس می کنم
که ابرها را مچاله کرده است
و آماده یی باریدن است

ساتی

وقتی آنجا
ازهر سه زن یکی عاشق تو ست
،و من هنوز به سایه هایی که تو را دنبال می کنند
حسودی می کنم
کاش می شد تکه یی از تو را بردارم
و ناقصت کنم مثل بودای بامیان
بعد سهمی خودم را آتش بزنم 
به رسم وارونه ی “ساتی”
سپید بپوشم و شمع روشن کنم
از مردن ناگهانی‌ات در آتش سوزیی
که سزاوار آن بودی
شاید تمام شوی از هنوز
از هرگز
از همیشه

موعد

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست

خوش بین

خوشبختی باران نیست که بر فقیر و غنی یکسان ببارد و همسایه، خوشبختی‌اش را به تو قرض نخواهد داد هرچند...

سؤالی نیست

ز دهانت سکه‌های طلایی می‌ریزند
که با آن ها نمی‌شود چیزی را خرید
و در نگاهت آن خطوط فلسفی نیستند