همه چیز برای هیچ
زاد روز

زاد روز

برای اقیانوس‌ها زاده شده است
برای آتش‌فشان‌های جاری که سر می‌روند.
از جوشیدن و خروشیدن
برای پایان شبی که
تنها به طلوع خورشید قانع می‌شود

نشانی

نشانی

مهم نیست از کجا به تو رسیده ام
شاید پشت سرم تونلی باشد
از شب های پی هم یا سیاه چالی عمیق و سرد
یا گردابی که چرخ می زد دور خودش و من
هرچه بوده بر نخواهم گشت تا نگاه شان کن
حالا که به چشمه ی خورشید رسیده ام
با نور آبتنی خواهم کرد
و نشانی تازه ام را به خاطر خواهم سپرد

زیرباران

زیرباران

چقدر خوشبخت است
پیراهن چسبیده به تنت
زیر باران
چترم را می‌بندم
و می‌رقصم با تو …
شاید قطره‌های فروریخته از تن ما
بیامیزند باهم

جستجو

جستجو

شب شده  وقتش رسیده از بستر بلند می‌شوی و به سراغ تاریکی بروی شاید ایستاده باشد آنجا در اتاق خاموش با چشمان نابینا، در یک‌قدمی شمعی که می‌سوزد بیهوده یا شاید در خیابانی خوابیده باشد با سایه‌ی مرد آواره می‌توانی به نام خودش صدایش کنی به سمتت بر خواهد گشت و پاسخ خواهد...

اشیا

اشیا

اشیا
به ساعت نگاه می‌کنم
که حرف نمی‌زند
فقط راه می‌رود

موعد

موعد

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست

مطبوع

مطبوع

به خودت نزدیک می‌شوی
نزدیک و نزدیک‌تر
خودت را بغل می‌کنی بی‌واسطه
بی‌آنکه پهلوهایت را بخارانی
و دستانت را حلقه کنی
نفس‌هایت مرطوب می‌شود
از گرمی حلقوم شاهکاری که خود آفریده‌ای
و هیچ فاصله‌ای با تو ندارد

هنوز نمی‌دانی

هنوز نمی‌دانی

شبیهِ من شده‌ای
آن‌قدر که رهگذران می‌ایستند
تا مرا بعد از من در تو تماشا کنند
چشمان اندوهگین و غمناکم را
لبخند مرموزم
روح دمیده در شبح نورانی اما غبارآلودم را

شاید هنوز نمی‌دانی
که چه راز ناک به تو سرایت کرده‌ام
و چه سنگین در تو حرکت می‌کنم
چگونه پلک‌هایت روی‌هم می‌آیند
در خواب‌های از پیش دیده‌ای من
هنوز نمی‌دانی
که نقش مرا بازی می‌کنی
از نیمه‌های یک تراژدی قدیمی
“در قصر کهنه ی “اتللو
و سال‌هاست که خون ریخته‌ای من
خشک نمی‌شود
روی پله هایی که ازآن ها پایین می روی

مگمای مذاب

مگمای مذاب

نامم را صدا خواهی زد
ز.. ی .. ن .. ت .. ز..ی
به حرکت قشنگ لب‌هایت نگاه خواهم کرد
اما نه
می‌خواهم لبخندت را بشنوم