این شعرها برای تو نیستند عزیزم
وزش

وزش

می توانم نامت را
در نامه ای بنویسم، که ننوشته ام
و به آدرسی بفرستم، که نمی دانم
وزیدنت سمت ندارد
از خاطرم می گذری

ساد

ساد

مانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
،و همانگونه که می خواهم
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی

زیرباران

زیرباران

چقدر خوشبخت است
پیراهن چسبیده به تنت
زیر باران
چترم را می‌بندم
و می‌رقصم با تو …
شاید قطره‌های فروریخته از تن ما
بیامیزند باهم

حلول

حلول

ترا می‌شناختم هزار سال قبل از این‌که به دنیا بیایی قبل از آن‌که نطفه‌ ی پدران و مادران دورمان بسته شود و زمین بجنبد از لرزه‌های عشق قبل از آن‌که مولانا به کشف شمس برود و "بی همگان به سر" شود... "بی تو به سر نمی‌شود" شود ... ترا می‌شناختم همه‌جا بودی، به شکل مطلق مرد...

رقص بومی تن

رقص بومی تن

از تو شروع‌ شده‌ام
مثل یک شعر عاشقانه
بریده بریده نفس می‌کشم
پیراهن سرخ می‌پوشم
و می‌گذارم گوشه‌های دامنم در باد برقصد

تو هم آتشی بر پا کن
در صحن جنگلی تن ما

هنوز

هنوز

شاید شماره تلفنت عوض‌ شده باشد
شاید در آدرسی که دارم، نباشی 
نکند آهنگ “ترکم نکن”
را بیهوده می شنوم
نکند دیگر دوستش نداشته باشی
چقدر زمان گذشته است
از آن زمانی که
همه این‌ها مثل من و تو
سر جای خوب خودشان بودند؟
چقدر ؟

سرنوشت

سرنوشت

خواب دیدم پرنده شده ای ،می پری از درختی به درختی از شاخه یی به شاخه یی تخمک های شکسته بسیار جوجه های تنها نیم جفت های غمگین آشیانه های ویران پشت سرت می مانی و می ماند سرنوشت از تو چه می خواهد؟ نه سنگی،نه گلوله یی که از خواب بیدارم...

ساد

ساد

همانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
،و همانگونه که می خواهم

خیانت

خیانت

گور هم به من نرسیده
پر بود
از جسدهای متعفن خفته در تو
ازچشم های خشکیده درچشمت

اتاق شش/ سوم

اتاق شش/ سوم

خواب دیدم
،دریکی از جنگل دور زمان
جایی که سال ها ست مرا ندارد

قرمز

قرمز

همه گلوله‌هایی که به سمت خود شلیک می‌کنم
کلمه می‌شود 
ببین
این اولین سطر شعر تازه‌ام است
که ریخته است قرمز

کفش‌های علفی

کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
!چه من‌های داری تو
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی