نیهیل یعنی من
“انبوه”

“انبوه”

یچ کس تا ابد زنده نمی ماند
این را بنویسید
پهلوی همه ترس‌های کوچک و بزرگ تان
کنار نام خانوادگی‌تان
کنار پوست روشن صورت تان
و همه افتخارات قشنگی روی شانه‌های تان

دهقان

دهقان

تمام القابی را به تو داده بودند
پس می‌گیرند
ستاره‌های روی شانه‌ات را
که ترا افسر نظامی درخشانی می‌ساخت
از شانه‌هایت می‌کنند
و سرت را برهنه می‌کنند از کلاه پردار

روزنه‌

روزنه‌

به دنبال روزنی می‌گردم
تا ترانه یی از آن پرواز بدهم
ترانه یی که

زیرباران

زیرباران

چقدر خوشبخت است
پیراهن چسبیده به تنت
زیر باران
چترم را می‌بندم
و می‌رقصم با تو …
شاید قطره‌های فروریخته از تن ما
بیامیزند باهم

لزجی ها…

لزجی ها…

سقوط می کنی از بلندترین طبقهِ یک عمارت بلند پایت می لغزد از روی ماسه‌ یی از خودت می افتی در خودت و له می شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشتند میان یک گفت‌وگوی ساده سرازیر می شوی در گودالی از تو یا به مردابی در دیگری... آسمان‌خراش بودن یک توهم ست از نطفگی مایع لزجی و...

هدف

هدف

هدف
هرروز

سقوط

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند

حرکت

حرکت

راه می‌روی که نه پوسی
وقتی درخت نیستی
سنگ نیستی
راه می روی در زمان،
که ایستایی نمی شناسد

صفر به صفر

صفر به صفر

تمام هستی‌ام در گرو گذشت زمان است
در خواب‌وبیداری منتظر ورق خوردن تقویمم

آدم کنارخودش

آدم کنارخودش

دم کنار خودش می‌خوابد
آدم موهای خودش را نوازش می‌کند
آدم دست خودش را می‌گیرد
و می‌برد به گردش…
آدم با خودش می‌خندد
برای جوک‌های که هیچ‌کس به او نگفته است

از مصدر بلعیدن

جهان، پُر از رابطه‌ها ست رابطه من با اتاق که مرا زندگی می‌کند رابطه من با خیابان که او را زندگی نمی‌کنم رابطه من با پنجره که مرا وصل می‌کند با روز، با شب رابطه من با سقف که مرا میخ‌کوب می‌کند در خودم رابطه من با درخت که رشد می‌کنیم نه کم‌تر نه بیشتر از محدوده‌ مان...