سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی ام جا نشوند
و از سوراخ کوچک آن نریزند 
روی جاده های خیس بی خبر از یک عابر تاریک و بی چتر
هرچه داشتم ریختنی بود
کوچک و ناقابل
آن قدر کوچک و ناقابل
که کسی خم نخواهد شد برای برداشتن شان
جهان ما؛ جهانِ هیاهوی سامانه های بزرگ و چشم گیرست
سامانه های فربه شده که زمین را دم‌به‌دم تکان می‌دهند
و آدمها را به‌زانو زدن درمی آورند
چیزی نداشتم
که به‌زانو زدن وامی‌داشت مرا
چیزی ندارم…
به‌زانو زدن وا‌دارد مرا

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...