تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی ام جا نشوند
و از سوراخ کوچک آن نریزند 
روی جاده های خیس بی خبر از یک عابر تاریک و بی چتر
هرچه داشتم ریختنی بود
کوچک و ناقابل
آن قدر کوچک و ناقابل
که کسی خم نخواهد شد برای برداشتن شان
جهان ما؛ جهانِ هیاهوی سامانه های بزرگ و چشم گیرست
سامانه های فربه شده که زمین را دم‌به‌دم تکان می‌دهند
و آدمها را به‌زانو زدن درمی آورند
چیزی نداشتم
که به‌زانو زدن وامی‌داشت مرا
چیزی ندارم…
به‌زانو زدن وا‌دارد مرا