irrelevance

by | Feb 2, 2018

There is no relevance to lust
Love ought to begin from the lips
From kisses, bites-n-nibbles and burning lips
Impatient kisses, that do not inquire
Nor await any response
From the thirst of glances
Stemming from their waists
And a series of targets
Aiming at each-other within their clinging bodies
Love ought to begin from hands
Hands, aware of intertwining
And twisting – impatiently – with and by arms
And bodies able to get naked before each-other
– with no embarrassment, no courtesy –
Mutually shivering in the thrill of 103 degrees
Love is nude, eternal nude
As a newborn
Surfacing from the snug womb
And continuously crying
The same as a sin, like a scandal
The same as a woman – who has let her hair down- stepping into the bath
Trembling breasts and hanging hands by her sides
As a man sprawled out on bed after making love with his sweetheart
Love is not the man peeping through the key-hole
And waiting outside
For you to get dressed
Nor is it a woman offering cold coffee
And talking about the weather
Zinat Noor
سزاوار 

سزاوار 

هیچ‌کس آن‌قدر زشت نیست
که سزاوار نفرت من باشد

ساد

ساد

مانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
،و همانگونه که می خواهم
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی

تو هرگز تکرار نمی‌شوی

تو هرگز تکرار نمی‌شوی

ماجراها از خودشان شروع نمی‌شوند
قبل از آنکه به ما برسند
به همه‌جاها رسیده‌اند
و از دستی به دستی شده‌اند
همین بوسه‌های تو ….

“انبوه”

“انبوه”

یچ کس تا ابد زنده نمی ماند
این را بنویسید
پهلوی همه ترس‌های کوچک و بزرگ تان
کنار نام خانوادگی‌تان
کنار پوست روشن صورت تان
و همه افتخارات قشنگی روی شانه‌های تان

سامانه های بزرگ

سامانه های بزرگ

تمام چیزهایی را که از دست داده ام
آن قدر نبودند که در جیب کت بارانی

سبدهای خالی

سبدهای خالی

،تکرار
شکل دیگری از سکوت است
لب‌هایت را می‌جنبانی

روزنه‌

روزنه‌

به دنبال روزنی می‌گردم
تا ترانه یی از آن پرواز بدهم
ترانه یی که

ترور

ترور

حرفی بزن که پنجره را باز کند
خانه را به هم بریزد
اشیاء را برقصاند

سایه ها

سایه ها

آن سایه
پشت آن پرده لرزان و خاکستری تو استی؟
تو استی؟
که لب‌هایت می‌جنبد
در ترانه یی که به گوش من رسیدنی نیست

اشیا

اشیا

اشیا
به ساعت نگاه می‌کنم
که حرف نمی‌زند
فقط راه می‌رود

سرنوشت

سرنوشت

به دنیا آمده‌ای
که عاشقم شوی
چشم‌هایت را بدهی به خورشید
دست‌هایت را به دریا
و قلبت را قسمت کنی
میان مردانی که نمی‌دانند دل باختن یعنی چه

سقوط

سقوط

زمین همیشه هموار نیست
و زلزله‌ها دائم در کمین‌اند

موعد

موعد

ترا در دشتی رها می‌کنم
که سال‌هاست گرگانش را دریده
و هیچ چوپانی نگرانی بره‌های گمشده در آن نیست

نامرئی ها

نامرئی ها

آیا گاهی از خودت چیزی فهمیده‌ای؟
آیا گاهی از کنار خودت رد شده‌ای؟
،تو
تو که صورت‌های دیگری از من منی
همین‌جا بیست
،دستانت را به‌اندازه‌ای یک آغوش نامریی
!بازکن
!ببند

بعد از فرار

بعد از فرار

می‌ترسم دوباره باهم
به ساحل برویم
به دریا بزنیم
و بخوابیم روی ریگ های داغ
که ماهیان رگان ما را می‌تپاند بی‌تاب
می‌ترسم
و از ماجراهایی که همیشه تکرار می‌شود

زندگی

زندگی

،زندگی
عکس دست جمعی ما ست روی تاقچه
وقتی خانه آتش می گیرد
و تو هنوز لبخند می زنی

کفش‌های علفی

کفش‌های علفی

هر چه بیشتر می‌بینمت
بیشتر می‌شوی
!چه من‌های داری تو
یکی آن، مهربان و روشنت
دیگری همان، مغرور و دور
دور مثل بودایی نشسته در جنگل
با کفش‌های علفی

دلهره گی

دلهره گی

زمان آزارم می دهد
وقتی راه می رود
وقتی می ایستد
وقتی می خوابد
وقتی سعی می کند
زندگی ام را در سلول های انفرادی تقویم

کوچگی

کوچگی

نوشته‌ام برای تو نکرده پُست نامه‌یی
که بوی گرگ می‌دهد سگِ سیاه کوچه‌تان

خانه

خانه

حس میکنم که پنجره بی خانه میشود
سقفی که چترماست زبیگانه میشود

Schedule an Event

znoor@outlook.com

Contact Me

negaah@negaah.ca

Contact

negaah.ca