اتاق شش 

ربطی به هوس ندارد
عشق باید از لب‌ها شروع شود
از بوسه‌های داغ لب گیر و لب‌سوز
از بوسه‌های بی‌تاب که سؤال نمی‌پرسند
و منتظر پاسخ نمی‌مانند
از عطش نگاه‌هایی که
به کمرگاه خودشان می‌رسند
و به همه نقطه‌های قرمزی که همدیگر را
نشانه می‌گیرند میان‌تن‌های سخت به هم چسبیده‌شان
عشق باید از دست‌ها شروع شود
دست‌هایی که بلدند آغوش شوند
و بتابند بی‌تاب باهم در هم
از تن‌هایی که قادرند برهنه شوند
در برابر هم بی‌هیچ تعارف و شرمساری
که بلرزند رو به روی‌هم در هیجان صد و سه درجه..
عشق،
برهنه‌ی مادرزاد است
مثل کودکی که
از زهدان داغ زنی برون می‌پرد
و جیغ می‌کشد بی‌وقفه
مثل گناه،مثل رسوایی
مثل زنی که به حمام می‌رود با گیسوان بدون سنجاقک،
پستان‌های لرزان و دستان افتاده به پهلو
مثل مردی که تاق باز می‌خوابد بعد از هم‌خوابگی با معشوق
عشق، مردی نیست
که ترا از سوراخ کلید بپاید
و برون در منتظر بماند
تا لباس‌هایت را تنت کنی
نه هم زنی که
قهوه‌ی سرد تعارف می‌کند
و از دمای هوا سخن می‌گوید

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...