ترور

ترور

حرفی بزن که پنجره را باز کند
خانه را به هم بریزد
اشیاء را برقصاند
از گوش‌هایم به قلبم برسد
و زلزله شود درون جوف‌های کوچکش
حرفی که
همه ماهیان سیراب شده رگانم را
نهنگان تشنه‌ای سازد
نهنگانی که
فارغ از دغدغه ی حمایت از محیط‌زیست
به شکار بی‌رحمانه می‌روند

سخت اهلی شده‌ام
این نظم بیمار مرتب در من
به درختان از ته بریده می‌ماند
به شهری آباد شده روی جنگل آمازون
به شکم برآمده و مضحک کره‌ی زمین
و حرکت کسل‌کننده‌اش در سال، ماه و هفته

بجایی نشستن، راه رفتن، خوردن و خوابیدن
می‌خواهم پرت کنم خودم را با هیجان
از بام دوقلوهای نیویورک
اگر به پرواز آتش گرفته ی کبوتری برسم
که از حنجره ات جیغ می کشد

پایانِ پایان

پایانِ پایان

اینجا که ایستاده ای پایانِ پایان نیست آغازگاه پوسیدن است ای کهولت دیرباور! سو سوی چشمانت را جشن بگیر با آخرین نگاه شگفت‌زده دور نیست فردایی که در کوری مطلق و با سر سرگشته در آلزایمر بتی از قامتت فرو بریزد که مرده بود،...

جاری

جاری

پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام خواهی...

درمان

درمان

دلم می‌خواهد منتظرت باشم بی قراری کنم آهنگی به یادت گوش بدهم... ترانه یی بنویسم به باران، به باغ، به آفتاب، به بهار پیوندت بزنم تا سبز شوی و گل بیاوری دلم می‌خواهد شکست را دوباره تجربه کنم و با شانه‌های لرزان عاشقانه بگریم بعد ... روزها، ماه ها شاید هم سال ها غرق شوم...